آرد و کمانچه
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 
 

یکی از فروشگاههای طرف قرارداد شرکت چند وقت بود خیلی مارو اذیت می کرد، زنگ می زدیم می گفت جنساتون تو راهه یه ربع دیگه اونجاست ! یک ساعت بعدم که زنگ می زدیم همین رو می گفت یک ساعت بعدشم همین و... 2_3 بارپیش اومد یک ربعش از ساعت 10 صبح تا 5و6 بعدازظهر طول می کشید کارمون که به تعویق می افتاد از یکه طرف  کارگرامونم 5  میرن ....

خلاصه خیلی ازش شکار بودم . چندروز پیش باز این کارش تکرار شد ساعت 6 جنسش اومد یک ربع بعد از تحویل من تازه اومدم دفتر خیلی شاکی شدم می خواستم زنگ بزنم بهش هرچی از دهنم در میاد بگم ولی گفتم الان می گه حالا که جنس اومده و تحویل گرفتین می گی!!!!

گفتم اون از کجا می دونه جنسش یک ربع پیش اومده . خلاصه زنگ زدم و شروع کردم به دادو بیداد که آقا جنسی که ساعت 10 گفتی الان می یاد هنوز نیومده هر مشکلی ام پیش اومده بودخوب حداقل می تونستی یه زنگ بزنی بگی نمی دونم اله شده بله شده دیر تر می رسه!!! تلافی هرچی تا اون وقت بهش نگفته بودم رو سرش در اوردم

این جریان گذشت چند دقیه بعدش تو دفتر تو افکارم غو طه بودم که  یه لبخند تلخی گوشه لبام نشست. همکارم

با  خنده  پرسید : چیه تو فکری؟

گفتم یادش بخیر یه زمانی یه دروغ که می خواستم بگم قلبم اونچنان به تپش می افتاد که انگار ..... ولی حالا ....

خدایش آدم تازه می فهمه که زمان و زندگی چطوری آدم رو تحت نفوذ خودش قرار بده

 

کاش اونقدر شنا گر ماهری بودم که نمی ذاشتم جریانات زندگی مسیرم رو تغییر بده.....!!!!

 

کاش ....!!!!


پيام هاي ديگران () | یکشنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸٥ - حسام  |لینک به نوشته

 

چند روز پیش یکی از بچه ها گفت: از وب لاگت چه خبر! یک لحظه جا خوردم اصلا یادم رفته بود ! یادم می یآد با چه شور و اشتیاقی شروع به وب لاگ نویسی کردم  با خودم گفتم ...

 ولی انگار کرختی تمام زندگی ام را گرفته . ۲۸ مرداد اولین وب رو نوشتم و ۲ شهریور آخرین بار بهش سر زدم.

توی جامعه امروز آغاز به کار برای قالب جوونها یک چیزیه که در زمانش خیلی ابعاد دیگه زنگی رو تحت نفوذ خودش قرار می ده . حالا  درس و دانشگاه و پروژه ام بهش اضافه کنی معلومه دیگه چی می شه .

ولی خدایش اینها توجیه! سر کار رفتن وقت و فکر آدم رو می گیره ولی نه اونقد که یه وبلاگ ننویسی. من از وقتی دوره کارشناسی ام تموم شد و از سمنان به تهرن اومدم این وضعیت همراهم بود . از اولش  شیفته دانشگاه تهران بودم و از علم و صنعت بیزار! بدشانسی رتبه دانشگاه تهران رو نیاوردم. دیگه مکانیکم خسته ام کرده . یه زمانی ازش لذت می بردم ولی حالا احساس می کنم خیلی رشته خشکیه.

یادمه تو اولین نوشته دفتر چه خاطراتم گفتم قسط دارم هر شب بنویسم ولی بعد از یه مدت متوجه شدم نوشتن یه حسه احساسات رو نمی شه چندان زمان بندی کرد . هیچ وقت وبلاگ به اندازه دفترچه خاطرات برام مهم نبود و فکر نمی کنم بشه ولی شاید اونم نباید خیلی زمان بندی کرد


پيام هاي ديگران () | شنبه ٢۸ بهمن ،۱۳۸٥ - حسام  |لینک به نوشته