آرد و کمانچه
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 
 

فمنیسم در ایران

سر کلاس بابک احمدی بودم. موضوع دوره در باره سیر تحولات کمنیسم بود . مثه هر کلاس فلسفی پویاُ بحث  یکم این ورو اونور می شد .

استاد گفت در ایران فمینیسم خوب شناخته نشده! مثلا عده ای از کسانی که کباده فمنیستی می کشند همواره از الفاظی مثله خانوم، بانوو... استفاده می کنن یا جملاتی چون اول خانومها و .... ورد کلامشون شده

بعد ادامه داد که همیشه احترام کذایی و متظاهرانه در جهت به بردگی کشیدن هر گروهی خواه یا ناخواه قدم بر می داره!!!!    

                                             


پيام هاي ديگران () | پنجشنبه ٢ شهریور ،۱۳۸٥ - حسام  |لینک به نوشته

 

 

ساوالان بر راه

سبلان بودیم ..... چند هفته پیش با رفقا. پنجشنبه بعدازظهر به ایستگاه رفتیم تا برای شب یک جای خوب جفت  و جور کنیم می گفتند صبحش اونچنان بادی می اومده که چادرهای با چند تا کوله توش رو هم از جا کنده!!!! نگران شدیم شاید فرداش هم هوا همینطور می شد .... شاید!! جالب بود اکثر کسانی که بر می گشتند بسیجی مسلک به نظر میرسیدند!! یکی از رفقا که تجربه اش بیشتر بود می گفت جمعه ها رو گذاشتند برای اونها که متفاوت از خودشونن تا به قولی از دیدن صحنه های خلاف عفت ضجر نکشند!!! بازم خیرشو ببینن....!!!

  شبش په صفایی داشت که نگو و نپرس!! یه آتیشی درست کرده بودیم، کم کم کنارمون شلوغ شد با ما هم نوا می شدند، شعر می خوندیم انگار سرخی آتیش وجودمون رو تحت اثر خودش قرار داده بود ...غالبا شعرهای اسطوره ای از خواننده های ماندگار  این مرز و بوم و نجوا می کردیم گروههای محلی هم که همش اصیل از دیار خودشون رو می خوندن با رقصهای محلی آخ که چه صفایی داشت حتی دیدنشون.....آسمونش شبهای کویری سمنان نبود ولی آمیخته شدنش با کوهای طوسی رنگ شب هارمونی عجیبی داشت. هر چند اونجا هم آدم عتیقه باید می اومد و یه حالی به مجلس می داد چه می شه کرد دیگه!ولی  ولش کن خاطرمون رو خراب نکنیم

شب که تو چادر خوابیدیم یکی از بچه ها کیسه خواب نداشت کیسه منم بزرگ بود دو تایی تو یه کیسه شب رو سر کردیم .فرداش چهار ونیم از خواب پا شدیم .پنج که راه افتادیم تقریبا آخرین گروه بودیم می گفتند از یک و نیم بعضی ها به سمت بالا راهی شدند.از جاهایی بالا می رفتیم که از پایین باورم نمی شد کمی طول کشید که باور کنیم آهسته و پیوسته بهتره مخصوصا اونهایی که بار اولشون بود سخت قبول کردند ترجیح می دادند تند برند و بیشتراستراحت کنند یک گروه بزرگ از دانشگاههای اطراف اومده بودند شاید بیشتر از صد نفر با بعضی هاشون گرم شدیم.یه گروه چهار نفری بود باورتون نمی شه اگه دو ساعت در دید ما بودند یک قدم فاصله اشون کم و زیاد نشد قدمها حتی نفسهاششون هماهنگ بود.لایه لایه ابرها رو رد می کردیم ولی تا آخرشم به بعضی هاشون نرسیدیم.تو اون سرما با راه رفتن یک تی شرت بس می شد.دو بارم ده دقیقه ای وسطش استراحت کردیم.  تا ده ونیم به قله رسیدیم از هشت نفر گروه سه نفر وسط راه برگشتند آخرش انصافا بریده یوده هن وهنم یقین دارم تا بیست قدمی شنیده می شد. لب دریاچه همه به هم تبریک می گفتند نیم ساعتی تکون نمی تونستم بخورم ولی خوشحال بودم.... قله فتح شده بود.تو برگشت با یک گروه حرفه ای که یکی از اعضای مصدومشون رو به نوبت کول می کردن هم مسیر شدیم چه استقامتی داشتند. جالب بود تو راه برگشت از سه نفر جامانده گروه پیشی گرفتیم .شب که آبگرم گاومیشگلی سرعین رو تجربه کردم احساس می کردم یه بار دیگه می تونم قله رو بزنم. صبح عسلی خریدیم و برگشتیم . امید به فتح دماوند ....


پيام هاي ديگران () | پنجشنبه ٢ شهریور ،۱۳۸٥ - حسام  |لینک به نوشته

 

متن نغز

چنین گفت زردشت:

ُ اگر دشمنی دارید بدی اش را با نیکی باسخ ندهید شرمسار می شود بجایش گواهی دهید در حقتان نیکی کرده استُ

علی ابن ابی طالب:

ُ لذت فرودستان در خوردن است و لذت کریمان در خوراندن به دیگرانُ

علی شریعتی :
" دوست داشتن برتر عشق است
عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند و دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد
عشق یک فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی ف بی انتها و مطلق
عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن
عشق بینایی را می گیرد و دوست داشتن می دهد

عشق همواره با شک آلوده است و دوست داشتن سراپا یقین است و شک ناپذیر
از عشق هر چه بیشتر می نوشی سیرابتر می شوی و از دوست داشتن تشنه تر

عشق هر چه می پاید کهنه تر می شود و دوست داشتن نو تر
......

فروغ فرخ زاد : این جهان پر از حرکت مردمانی است که همچنان که تو را می بوسند طناب دار تو را می بافند

شب شد خورشید رفت آفتابگردان به دنبال آفتاب آسکان را می گشت  ناگخان ستاره ای چشمک زد آفتابگردان سر یه زیر افکند!!! گلخا خرگز خیانت نمی کنند

زردشت: خورشیذ باش که اگر خواستی بر کسی نتابی نتوانی!!!

جاودانه بادا ایران

ساعتی چند است که در بر برچم سرافراز  میهن چون کوه به خدمت ایستاده اید

همتتان بلند سینه هاتان بر غرور روحتان سرافراز

آش خوری خوش بگذره بروبچ !!!! جواد-ع      جواد-ح      سعید-ق

                                                  **************

   گشایش کلام

دیروز توی شرکت نشسته بودیم ، از یکی از بچه ها درباره وبلاگش پرسیدم  وشرایط گرفتن وبلاگ . گفت هیچی می ری یکی از سایتهایی که وبلاگ می دن مثل persianblog و تقاضای یک مقدار فضا برای وبلاگ می دی !!! گفتم همین ، گفت: آره خوب!!

من قبلا هم دوست داشتم وبلاگ بنویسم ولی فکر می کردم برای اون باید پول داد

خوب شما هم حتما قضیه طناب مفت رو شنیدید ........

این شد که مثه همیشه یکدفعه فکرش به ذهنم زد . عصر که اومدم خونه رفتم و یک وبلاگ گرفتم

دیگه .... دیگه هیچی دیگه

(۲۸ مرداد ۸۵)

*************************

*************************

دلیل نگارش طریق نگارش

یادمه دومین قطعه در دفترچه خاطراتم عنوانش همین " دلیل نگارش ، طریق نگارش" بود . به یاد اونوقتا دومین عنوان درون وبلاگم رو همین گذاشتم ، 8 _9 سال پیش بود ولی حالا احساس می کنم هنوز 15 سالمه و می خوام یک طرح و هدف برای دفترچه خاطراتم بدم . جالب بود با همون ذهن 15 ساله ام می فهمیدم که این دلیل و طریق را نباید در یک چهار چوب خشک و لا متغیر قرار بدهم.

نه !!! نمی خوام الان شروع کنم و یک سری قانون واصل برای نوشتن بدم یا یک هدف گرایی بنیادین راه بنازم و بگم غایت نوشته هام اینه و می خوام به اینجا برسم!! واقعیتش اینه که اولا نمی دونم که دقیقا می خوام به کجا برسم ثانیا اون یک حدودی هم که از خواسته هام دارم ، می دونم در طول زمان تغییر می کنه بنابراین نه یک دلیل مشخص و بسته بندی شده می تونم بیارم ، نه یک طریق  خط کشیده شده و اسلوبمند.

ولی اگه از اون چیز روان و منعطف و متغیر درون ذهنم بخوام یک کلیتی ارائه بدم ( که بدون شک کلمات حداقل تا حدودی این خصوصیات رو ازش می گیرند، اونو در یک درک عمومی _معنایی خاص می شکونند و روح و زندگی رو ازش می گیرند)  می شه اینطوری گفت:

دلایل بی شمار ، بی مرز و متحول شونده ای بدون هیچ غاموس ازلی هر بالقوه ای را بالفعل می کنند. ولی اگه بخوام چند تا از اهم دلایلم رو که به ذهنم می رسه( ممکنه بعض مهماش به ذهنم نرسه ، یا ترجیح بدم به کلامم نرسه!!!) رو بگم

اولا من زیاد از این در و اون در با موضوعات بسیار متفاوت  اعم از خاطره ، فلسفه ، طنز ، ... منویسم ولی غالبشون رو خودم و نهایتا چند تا از دوستان صمیمی ام خوندن اما حالا می خوام تجربه نوشتن برای کسانی که چه بسا تا آخر عمرمم نبینمشون رو داشته باشم ، ثانیا از این طریق می تونم با افرادی آشنا شم که خودشون و فکرشون و کاراشون برام جالبه ( که واقعا می تونه غنیمتی باشه!!!)

اما در مورد اینکه چه جوری می خوام بنویسم ابتدا اینکه من نمی خوام تنها نویسنده این وبلاگ باشم و دوست دارم تا دوستان غیر اینترنتی و اینترنتی ام بدونن که هر پیشنهاد و هر نوشته ای که اونا قابل بدونن برای ما بفرستند(البته اگه مناسب بود دیگه...) با اسم خودشون بنویسم. باید بگم همین الان تاثیر مکتبی خاص که فضای حال حاضر بسیاری نوشته هایی که مخصوصا برای جوونا نوشته می شه رو در اختیار گرفته رو می شه دید. مکتبی که حتی رسانه های صوتی و تصویری مملکت نیز نفوذ کرده . به قول داداشم از نیم رخ شروع شده و الان تا کوله پشتی و حتی اخبارم راه پیدا کرده . وبلاگ نویسا و وبلاگ خونام که حتما با اون آشنان!!! من نمی دونم ریشه این مکتب کجاست و نمی خوام در موردش قضاوت یک پیر مغان رو داشته باشم ولی به هر هال مزایایی داره چون تداوم پیدا کرده و تونسته برا خودش جایی رو باز کنه معایبی ام داره چون در حال تکامل و تغییره!!!!   به نظرم از مزایاش لحن ساده و خودمونیشه معایبشم تکراری شدن و حقیقتش یک مقدار لوس شدنشه!!!

به هر حال من قسط ندارم در جا بزنم مثل نگارشهای کاغذی ام که بعد از یک مدت تونست سبک و ثیاق خودشو پیدا کنه و از اون حالت خامی اولیه اش در بیاد، می دونم این بارم بعد از مدتی می تونم خلاقیت خودمو بر رنگ بوی نوشته ام تحمیل کنم

حالا باید ببینیم که چه بخشهایی رو بزاریم تو این وبلاگ ؟؟؟؟ خوب اگه من تنها نویسنده این وبلاگ نباشم تنها تصمیم گیرنده هم نیستم اما بطور کلی هدفم اینه که هر بخش متنوعی که خودم یا یک پیشنهاد دهنده ( اعم از مابقی نویسندگان یا غیره) به ذهنم رسید رو توش جا بدم اگه موفق بود ادامه هم می دیم

(۲۸ مرداد ۸۵)

***************

***************

متن نغز

بد نیست بخشی داشته باشیم که در آن هر نویسنده خوش ذوقی اثرش را بیاورد و دیگران تحلیلش کنند و نظر بدهند هر از گاهی هم اگر از جایی جملات یا متون کوچک ادبی جالب گیر آوردیم در آن بگذاریم ..... موافقید؟؟؟ پس نظر دهید و بفرستید.

پدر

پدر در خانه را زد ، اما کسی در را برویش باز نکرد !!! وارد خانه شد اما کسی به او اعتنایی نکرد !!! فضای خانه آکنده از سکوتی دلهره آور بود . ناگهان تلفن به صدا در آمد، پسربرداشت و پس از چند لحظه بغض گلویش را گرفت....

آخر خبر مرگ پدر را داده بودند

(۲۸ مرداد ۸۵)

******************

******************

!!!!کمی نزدیکتر!!!!

"عشق روحانی کردن حسانیت است"

                                       "فردریش ویلهلم نیچه"

    جملات زیادی در باب عشق شنیده ام ، اما هیچ کدام به اندازه جمله فوق مرا در فکر فرو نبرد شاید یکی از عللش ارادت شدید من نسبت به نگارنده اش است که اندیشه اش در وجودم رسوخی ویژه دارد.نمی خواهم بگویم با این نظر موافق یا مخالفم شاید اصلا در این سطح نباشم .ولی نظر فیلسوفی در حد نیچه بی شک باریک بینی های خاص خودش را دارد .

 فردریش یک اینبار هم سخنان خود را بر اساس دو پایه روانشناختی و جامعه شناسی تاریخی استوار می نماید ، بدون شک هیچ برداشتی از یک نوشته نمی تواند چون اصل نوشته باشد خصوصا اگر نگارشی در حد اندیشه های نیچه باشد و تحلیل گر در مقامی چون من!! بنابراین این تحلیل را چندان هم جدی نگیرید ، اما باور کنید تحلیل گر هم آنقدرها هم از مساله پرت نیست، به هر هال چند سالی افکارش با نویسنده چرخیده!!

نیچه ابتدا حسانیت را در وجود انسان امری طبیعی و مثبت می داند اما سپس به این نکته اشاره می کند که انسان خسته و پامال اخلاق بندگان شده که حال بسیار تنها و ضعیف شده وپر حسادت است سراغ به بزرگنمایی و روحانی کردن حسانیت و تبدیل آن به امری مقدس(که به کل با این کلمه مقدس سر جنگ دارد)  می پردازد و سپس این امر را در بر این اصل خود می برد که " تنفر از واقعیت و کمبود شیطنت و شجاعت انسان را به مجاز می کشاند "

***********************

***********************

 از درسا چه خبر

تقریبا 40 روزی می شه نرفتم پیش استاد پروژم!! با اینکه خیلی با شخصیته ولی خدایش اینبار دیگه منتظر .... ام !!! موندم چه بهانه ای براش بیارم مشکل خانوادگی ، بیماری سخت ، مرگ نزدیکان ،....

خودمونیم دیگه بدجوری از درس خسته شدم احساس  می کنم کارم بی فایدست می دونم باید تا آخر دوره رو برم ولی واقعا حسش نیست

 (۲۸ مرداد ۸۵)

 

 ******************

******************


نظرات ( 1 نظر )  | سه شنبه، 31 مرداد، 1385 - حسام  |لینک به نوشته


پيام هاي ديگران () | چهارشنبه ۱ شهریور ،۱۳۸٥ - حسام  |لینک به نوشته