آرد و کمانچه
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 
 

 

ساوالان بر راه

سبلان بودیم ..... چند هفته پیش با رفقا. پنجشنبه بعدازظهر به ایستگاه رفتیم تا برای شب یک جای خوب جفت  و جور کنیم می گفتند صبحش اونچنان بادی می اومده که چادرهای با چند تا کوله توش رو هم از جا کنده!!!! نگران شدیم شاید فرداش هم هوا همینطور می شد .... شاید!! جالب بود اکثر کسانی که بر می گشتند بسیجی مسلک به نظر میرسیدند!! یکی از رفقا که تجربه اش بیشتر بود می گفت جمعه ها رو گذاشتند برای اونها که متفاوت از خودشونن تا به قولی از دیدن صحنه های خلاف عفت ضجر نکشند!!! بازم خیرشو ببینن....!!!

  شبش په صفایی داشت که نگو و نپرس!! یه آتیشی درست کرده بودیم، کم کم کنارمون شلوغ شد با ما هم نوا می شدند، شعر می خوندیم انگار سرخی آتیش وجودمون رو تحت اثر خودش قرار داده بود ...غالبا شعرهای اسطوره ای از خواننده های ماندگار  این مرز و بوم و نجوا می کردیم گروههای محلی هم که همش اصیل از دیار خودشون رو می خوندن با رقصهای محلی آخ که چه صفایی داشت حتی دیدنشون.....آسمونش شبهای کویری سمنان نبود ولی آمیخته شدنش با کوهای طوسی رنگ شب هارمونی عجیبی داشت. هر چند اونجا هم آدم عتیقه باید می اومد و یه حالی به مجلس می داد چه می شه کرد دیگه!ولی  ولش کن خاطرمون رو خراب نکنیم

شب که تو چادر خوابیدیم یکی از بچه ها کیسه خواب نداشت کیسه منم بزرگ بود دو تایی تو یه کیسه شب رو سر کردیم .فرداش چهار ونیم از خواب پا شدیم .پنج که راه افتادیم تقریبا آخرین گروه بودیم می گفتند از یک و نیم بعضی ها به سمت بالا راهی شدند.از جاهایی بالا می رفتیم که از پایین باورم نمی شد کمی طول کشید که باور کنیم آهسته و پیوسته بهتره مخصوصا اونهایی که بار اولشون بود سخت قبول کردند ترجیح می دادند تند برند و بیشتراستراحت کنند یک گروه بزرگ از دانشگاههای اطراف اومده بودند شاید بیشتر از صد نفر با بعضی هاشون گرم شدیم.یه گروه چهار نفری بود باورتون نمی شه اگه دو ساعت در دید ما بودند یک قدم فاصله اشون کم و زیاد نشد قدمها حتی نفسهاششون هماهنگ بود.لایه لایه ابرها رو رد می کردیم ولی تا آخرشم به بعضی هاشون نرسیدیم.تو اون سرما با راه رفتن یک تی شرت بس می شد.دو بارم ده دقیقه ای وسطش استراحت کردیم.  تا ده ونیم به قله رسیدیم از هشت نفر گروه سه نفر وسط راه برگشتند آخرش انصافا بریده یوده هن وهنم یقین دارم تا بیست قدمی شنیده می شد. لب دریاچه همه به هم تبریک می گفتند نیم ساعتی تکون نمی تونستم بخورم ولی خوشحال بودم.... قله فتح شده بود.تو برگشت با یک گروه حرفه ای که یکی از اعضای مصدومشون رو به نوبت کول می کردن هم مسیر شدیم چه استقامتی داشتند. جالب بود تو راه برگشت از سه نفر جامانده گروه پیشی گرفتیم .شب که آبگرم گاومیشگلی سرعین رو تجربه کردم احساس می کردم یه بار دیگه می تونم قله رو بزنم. صبح عسلی خریدیم و برگشتیم . امید به فتح دماوند ....


پيام هاي ديگران () | پنجشنبه ٢ شهریور ،۱۳۸٥ - حسام  |لینک به نوشته