آرد و کمانچه
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 
 

چند روز پیش یکی از بچه ها گفت: از وب لاگت چه خبر! یک لحظه جا خوردم اصلا یادم رفته بود ! یادم می یآد با چه شور و اشتیاقی شروع به وب لاگ نویسی کردم  با خودم گفتم ...

 ولی انگار کرختی تمام زندگی ام را گرفته . ۲۸ مرداد اولین وب رو نوشتم و ۲ شهریور آخرین بار بهش سر زدم.

توی جامعه امروز آغاز به کار برای قالب جوونها یک چیزیه که در زمانش خیلی ابعاد دیگه زنگی رو تحت نفوذ خودش قرار می ده . حالا  درس و دانشگاه و پروژه ام بهش اضافه کنی معلومه دیگه چی می شه .

ولی خدایش اینها توجیه! سر کار رفتن وقت و فکر آدم رو می گیره ولی نه اونقد که یه وبلاگ ننویسی. من از وقتی دوره کارشناسی ام تموم شد و از سمنان به تهرن اومدم این وضعیت همراهم بود . از اولش  شیفته دانشگاه تهران بودم و از علم و صنعت بیزار! بدشانسی رتبه دانشگاه تهران رو نیاوردم. دیگه مکانیکم خسته ام کرده . یه زمانی ازش لذت می بردم ولی حالا احساس می کنم خیلی رشته خشکیه.

یادمه تو اولین نوشته دفتر چه خاطراتم گفتم قسط دارم هر شب بنویسم ولی بعد از یه مدت متوجه شدم نوشتن یه حسه احساسات رو نمی شه چندان زمان بندی کرد . هیچ وقت وبلاگ به اندازه دفترچه خاطرات برام مهم نبود و فکر نمی کنم بشه ولی شاید اونم نباید خیلی زمان بندی کرد


پيام هاي ديگران () | شنبه ٢۸ بهمن ،۱۳۸٥ - حسام  |لینک به نوشته