بر برزخ خيال بودم

بر برزخ خیال بودم که ناگاه صوتی آرام اما تیز و بران بر گوشهایم تمامی اضطراب مسکون درونی ام را به نا گاه به حرکت مبدل نمود . صوتآنقدر ضعیف بود که به سختی از چند قدمی شنیده می شد و من آنقدر غرق در توهمات که به کلی تاثیر جماد را به فراموش سپرده ، ÷س چه شد که این حقیر بر آن عظیم محقق شد مگر آنکه بر تمام عظمت اندیشهه های من بر تک تک ذرات وجودی آن حفری از شک و تردید باشد تخلخلی ویرانگر!!!!

پلکها را گشودم بر گردون آبی نماینده زمان نگریستم بر دو ثلث اساسی اش ثلثی فرعی کم بود. تاثیر صوت بر من ضربتی گذرا و تخیلات مرا در خود غوطه کرده بود پس دوباره چشمها را بستم به امید گشودنی دوباره نه چندان دور !! اما بیش از آنچه اندیشیده بودم به طی گذشت چون همواره .

حال دیگر از دو ثلث اساسی نیز گذشته بود ، دیگر عزم خود را جزم کرده برخواستم ، جامه بر تن کرده روان شدم ، سوی محفل درس اساتید .

در راه چشمان خمارم آنگاه که گشوده بود بر حرکت ابرهایی می نگریست که تغییرات متواتر جهان را با تمام گستردگیش به نمایان گذاشته بود .

حال دیگر 20 درجه از محور 8 گذشته بود که به مقصد رسیدم . چهره های آشنا ، آشنا و آشناتر چون همواره ملال آور و یکسان ، تکراری و خسته کننده مرا از خود گریزان می کرد . بی توجه داخل شدم ، استاد بر تشریح ابزاری از ساخت بشر بود و من در اندیشه که چرا ؟ چرا باید بر صلبی بی روح اظهار کنم ، چرا باید بدانم در حالیکه ندانسته هایم به نا پایان سیر می کند

              

                                                                                17/9/82

                                                                        خاطرات دوره لیسانس (دانشگاه سمنان)

/ 29 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهناز

وبلاگ قشنگی داريد.. ممنون که سر زديد... شاد باشيد

صدف

سلام حسام جان خيلی اسمت خوشگلهااااا اگه گفتی چرا؟ چون همنام پسر کوچولوی منی

خورجین

زمزمه ای در بهار دو شاخه نرگست ای یار دلبند چه خوش عطری درین ایوان پرکند اگر صد گونه غم داری چو نرگس به روی زندگی لبخند لبخند گل نارنج و تنگ آب و ماهی صفای آسمان صبحگاهی بیا تا عیدی از حافظ بگیریم که از او می ستانی هر چه می خواهی سحر دیدم درخت ارغوانی کشیده سر به بام خسته جانی بهارت خوش که فکر دیگرانی سری از بوی گلها مست داری کتاب و ساغری در دست داری دلی را هم اگر خشنود کردی به گیتی هرچه شادی هست داری چمن دلکش زمین خرم هوا تر نشستن پای گندم زار خوشتر امید تازه را دریاب و دریاب غم دیرینه را بگذار و بگذر *فریدون مشیری*

رهگذر

و این نیز میگذرد به مناسبت 8 مارس به روز شد و میزبان شماست[بدرود]

بهناز

يک سوال.... آرد و کمانچه؟؟؟؟؟ چرا؟ خيلی عجيب است اين اسم... و دوست داشتنی.... زيستن را کفايتی نبايد... خيلی پيام دارد نوشتن اين جمله... شايد منظورت اين باشد که نبايد فقط به کار ترجمه کفايت کنم... شايد هم... خوب خيلی چيز ها حسام جان.. تو چی فکر می کنی؟

مریم قدیانی

خوب من ! حضور صميمي تان را صميمانه سپاسگزارم . پوزش مرا بابت تاخير در پاسخ مهرباني تان پذيرا باشيد . ضمن سپاس از ابراز لطف حضرتعالي ، نام نازنينتان ميان جمع نازنينان خانه ام ثبت شد تا به گاه دلتنگي از ياد نبرم نشان آبي اين خانه را . سالي سبز را برايتان آرزو دارم

بهناز

شايد... انقدر شايد توی زندگی هر کدام از ما هست که ندانيم به کدام برسيم..... ممنون از کامنت و حرفای قشنگت دوست عزيز... اميد وارم منو بابت درک نادرست کامنتت ببخشی.... خوب من مشل همه ی آدم ها گاهی احمق می شم( البته بين خودمون باشه گاهی خيلی بيشتر از همه ی آدما)...... از نظرات با ارزشت ممنون...

بهناز

امين عزيز من دانشجوی سال آخر مترجمی انگليسی ام... البته ميدانی که ترجمه ی شعر به آن معنا هيچ وقت ممکن نيست... اما خوب من به ادبيات علاقه دارم و سعيم را می کنم... اميد وارم نظرتات دوستانم به من کمک کند... ممنون که سر می زنی دوست عزيزم... با اجازه لينکت کردم

مريم توفيقی

سلام . در آستانه ي فصل رويش عاشقانه ها بانوي كوچه هاي ارديبهشتي با يك سبد شكوفه و يك دسته اطلسي به پيشواز بهار رفته است . حضور سبزتان را بي صبرانه چشم انتظارم ... سال نو مبارك باد